زود و آرام و خوب

اینجایی که نشسته ام باید تهِ تخت باشد. یک جوری که اگر تخت را کوه در نظر بگیریم؛ ما الان نه.کوه مثال خوبی نیست.اصلن مثال چرا همینجوری هم می‌شود گفت.ته تخت یعنی جایی که لپتام اگر فقط چند سانت آن‌طرف تر باشد سقوط می‌کند. من ولی نه. جایم امن است. یک طرفم دیوار و یک طرفم فضای وسط اتاق. حالا چرا تهِ تخت؟ سؤال خوبی ست. چون پشتم کاملن پر است. دو تا دامن، یک تی شرت و یک سارافن. همه شان امشب نازل شدند. مامان و بچه ها رفته بودند بیرون و من نمی دانستم رفته اند برای من کادو بخرند. چون فردا اول رجب است و اوّل رجب می‌شود تولّد قمریِ من. مامان همیشه به اینجور چیزها اهمیت می‌دهد. یعنی از وقتی بچه بودیم یادم هست انقدر تولّد داشتیم که اگر همینجور شانسی یک شب می‌گفتیم فلان چیز را می‌خواهیم می‌توانستیم اضافه کنیم : به مناسبت کادوی تولّدم. دارم اغراق میکنم. همین دو تا تولّد را بیشتر نداریم. که قمری اش هم معمولن فقط توی ذهن مامان هست. من همان اصلی را دوست دارم. بیست و چاهار آذر و پانزده دسامبر. مزه اش به همان است خب. وگرنه اینجوری و با قمری که نمی‌شود زندگی کرد. که هرسال تولّد آدم توی یک فصل باشد. خلاصه مهم این است که من امشب کادو دارم. همین پشت سرم. سارافون و تی شرت را از همه بیشتر دوست داشتم. سارافونش شبیه نقاشی ست. جیب هایش را دندان موشی دوخته اند و همه جایش دوخت تزئینی و از رو دارد. چقدر توی توصیف دوخت یک پارچه ناتوانم. یعنی دایره لغاتم خیلی کم است. هی میگویم تو، دوخت، رو. پس مفصل این یکی را می‌گذارم وقتی که یک کمی از خیاطی سر درآوردم و دو سه تا کلمه جدید یاد گرفتم. اوه یادم رفت بگویم. هوای امروز عالی بود. هوای شمال توی این فصل سال اینجوری نیست معمولن. ولی امروز محشر بود. آسمان ِ تیره و قهوه ای، رعد و برق های ادامه دار و باران. دلم میخواست خودم را از همین بالکن اتاق پرت کنم توی حیاط. یعنی دوست داشتم در حین سقوط هوایش حسابی توی وجودم ته نشین بشود. فقط حیف که آدم بعد از پرت شدن می‌میرد وگرنه حتمن امتحانش می‌کردم. یک ماه مانده هنوز. نمی‌خواهم بگویم به چی. فکر کنم دیگر همه می‌دانند. پس بگذارید اسمش را نیاورم تا حال همه مان خوب بماند. یعنی همینجوری که هست بماند وگرنه حال من که خوب نیست. یعنی توی این یک سال به تدریج انقدر بد و ناجور شده که حال آن قورباغه ی توی آب جوش را دارم. همانی که آبش را کم کم گرم کردند و طرف توی آن آب مُرد چون تغییر را نفهمیده بود تا عکس العملی نشان دهد. حالم انقدر آهسته آهسته بد شده که حالا کاملن بی حس ام. یک چیزی توی هوا. که خنده و قهقهه‌ی ساعت هشت صبحم می‌تواند مقدمه‌ی گریه‌ی ساعت دوازده ظهرم باشد. نمیدانم. فقط کاش همه چیز زود و آرام وخوب تمام بشود. زود و آرام و خوب.

نبودند.نبودند.

ساعت باید از دوازده شب گذشته باشد. خیلی راحت می‌توانم فقط کمی روی شکم جا به جا شوم و این دغدغه‌ی افتادن از تخت را از دغدغه‌های حال حاضرم کم کنم؛ ولی همینطور نیمه معلّق روی لبه‌ی تخت دراز کشیده‌ام و چشمم به ورقه‌ی سؤالات است. صدای شهرام کاشانی جوری از خانه‌ی روبه رویی توی اتاقم پیچیده و به در و دیوار می‌خورد که شک دارم خودم همچه آهنگی را پلی نکرده باشم. اولّش، یعنی وقتی صدای آهنگ از خانه‌شان بلند شد، خواستم درس و مشقم را ول کنم و غرغرکنان بروم توی هال. ولی بعد که دیدم همه‌ی آهنگ‌هایشان قدیمی است کوتاه آمدم و ماندم. خاطرات من از این آهنگ های شاد برمی‌گردد به دو پیکان سفید و سبز. یعنی ماشین‌های راننده‌های سرویس دوران ابتدایی ام. هردوشان دو تا ضبط به روز داشتند. یعنی اگر خواننده‌ امروز می‌خواند، فردا نه ولی پس فردایش حتمن توی ماشین اینها پخش می‌شد. یکی‌شان ساکت‌تر بود. یعنی آهنگ که پخش می‌شد و ما که بالا و پایین پردین هایمان شروع می‌شد فقط یا می‌خندید یا دو سه تا شوخیِ بامزه می‌کرد. ولی آن یکی انگار هم سن و سال ما بود. با خواننده‌ها می‌خواند، می‌خندید، صبح ها ذوق زده نگاهمان می‌کرد و میگفت قرار است بعد از ظهر کاست جدید بخرد. شادتر بود یعنی. جوری که یک بچه‌ی هشت نه ساله را به زندگی آینده خوشبین می‌کرد. خودِ من فکر می‌کردم آدم که بزرگ می‌شود باید مثل این یکی باشد. بپرد. قهقهه بزند. یعنی از جهاتی الگوی خودم می‌دانستمش. من توی آن دوره از زندگی خیلی توی مود الگو بودم. از همین راننده سرویس گرفته تا بنتون فریزر توی به سوی جنوب.
هنوز هم روی لبه‌ی تختم. یکی انگار چهره‌ی خندانِ راننده سرویس‌مان را چسبانده جلوی چشمم. نمی‌دانم. اینکه چرا حالا وقتی هنوز پانزده شانزده سال به سن آن روزهایش وقت دارم، نمی‌توانم یک روز کامل شاد باشم. اینکه چرا حالایم اصلن شبیه آن چیزی نشده که شب ها قبل از خواب می‌دیدم. اینکه چرا این همه غم و کلافگی و افسردگی وقتی هیچ کدامشان، حتی یک ذره، توی برنامه‌ام نبودند. اینکه چرا.. هیچی. کاش لااقل می‌دانستم ساعت چند است. اینطوری روحم هم توی هوا معلّق است.

شب

فیلم از خنده‌ی ما شروع می‌شود. من ایستاده ام وسط همه و فیلم می‌گیرم. زهرا و فاطی توی شیب تپه پشت سرم ایستاده اند و کتایون دقیقن پشت سرم؛ جوری که اگر دستش را دراز کند به شانه‌هایم می‌رسد. مرتضی پایین تر از ما توی گودی بین دو تپه ایستاده و با زنی حرف می‌زند که ما نمی‌بینیمش. چون بالای تپه‌ی کناری و پشت یک عالمه بوته نشسته وحرف میزند. دارد آدرس غار را می‌پرسد. راه را اشتباه آمده ایم. این مسیری که ما تا وسطش آمده ایم مستقیم به درّه می‌رسد. بابای کتایون هم جلوتر از من ایستاده و با آن ها هم کلام است. روی هم سه دقیقه هم نمی‌شود این فیلم ولی سراسر شادی است. اصلن انگار ما تمام حرف‌های مسخره و خنده دار آن روزمان را توی همان سه دقیقه زده ایم. من نمی‌دانم چی شد که آن فیلم را گرفتم. اصلن اهل فیلم‌برداری نیستم. همه‌ش عکس. ولی بعد از این فیلم ناگهانی و پر از لرزش که توی این یک هفته بیش از چهل پنجاه بار نگاهش کرده‌ام، فهمیدم فیلم چیز دیگری است. دلم برای کتایون تنگ شده. توی فیلم از ته دل می‌خندد یک جایی و دلم هربار بعد از دیدنش بیشتر تنگ می‌شود. دیشب که زهرا را دیدم نمی‌دانم فهمید یا نه امّا عین بچه ها هفت هشت بار ازش پرسیدم پس این هفته هم میاین؟ کم بود بپرسم تا سه شنبه یعنی چند شب خوابیدن؟ حالا که فکر می‌کنم می‌بینم معیار زمان بچگی ام برای حساب زمان و سال و هزار چیز دیگر چقدر واقعی بوده. همه چیز را با خواب شب حساب می‌کردم. می‌گفتم وقتی می‌رویم فلان جا چند شب می‌خوابیم؟ یا چند شب دیگر بخوابیم می‌شود فلان روز؟ چون توی زندگی من خوابِ شب و بهتر بگویم دقایق پیش از خوابِ شب چیز مهمی ست. چون همیشه توی همان دقائق می‌روم توی فکر و خیال. چون قبل از همان خواب شب است که به کسانی که دوست دارم فکر می‌کنم. به گذشته‌های خوب. به آینده ی نزدیک و دور. به خودم و همه‌ی تصاویری که سال های بعد به چشم می‌بینم.

دستکش هایم

خودم را توی صفحه‌ی سفید اینجا می‌بینم. چون نور از بالکن اتاق می‌زند تو و بالکن حالا پشت سرم است. فکرم مشغول شده. از یک چیز ساده به چیزهای دیگری رسیده ام طبق معمول. مریم اسمس داد که دستکش‌هایم پیشش مانده و هروقت وقت داشتم بروم و ازش بگیرم. ولی من اصلن یادم نبود دستکش‌هایم نیستند. که همان شب برفبازی اسفندماه توی دستهای  پرنیان مانده بود و هیچ کدام پیگیرش نشده بودیم. من اصلن توی این یک ماه متوجه جای خالی شان نشده بودم. حتی وقتِ جمع و جور کردن وسایل زمستانی. این خوب نیست و من دیگر نمی‌خواهم بروم و آن ها را از مریم بگیرم. وقتی چیزی انقدر راحت از ذهن آدم می‌پرد و از بین می‌رود یعنی مهم نیست. یا اگر هم هست؛ ارزشش کمتر از چیزهای دیگر است. پس چیزی به این کم ارزشی چرا باید دوباره توی کمد اتاقم باشد. یعنی من خودم هم اگر جای آن یک جفت دستکش بودم هیچ وقت برنمی‌گشتم اینجا. بد کرده ام در حق شان.

وان دِی

امروز خوب شروع شد. خیلی خوب. سرحال بودم. نه غمگین. نمی‌گویم شاد بودم؛ شاد بودن چیزی است که دو روز پیش توی انزلی وقتی با دوربینم روی تاب بچه‌ها می‌رفتم هوا توی قلبم وول می‌خورد. چیزی است که توی این یک سال، فقط گاهی حس‌اش کرده‌ام. چون رو به رویم چیزی مثل یک دست‌انداز هست که چند وقت دیگر و بعد از رد کردنش دوباره زندگیم می‌افتد روی همان ریل قدیم. همان مسیر قدیم. مسیری که هرچند قدیمی است ولی شادی دارد. خنده‌ی از ته دل دارد. دلخوشی دارد. آزادی دارد. فکر نمی‌کردم این شانزده تا عکسی که دیروز ریختم توی فلش و دادم بیرون برای چاپ انقدر حالم را جا بیاورد. عکس چاپی، چیزی که بتوانی بگیری توی دستهایت و نگاهش کنی، چیز دیگری ست. چقدر خوب است که عکس هست. و اصلن چیزی به نام ثبت کردن. حتی فکر نداشتن همچین چیزی از روزهای خوبی که گذرانده ام آزار دهنده است. همان دیشب وقتی دیدم عکس ها چقدر خوب شده اند، نشستم به ادیت چندتای دیگر که امروز و فردا آن ها را هم چاپ کنم. دیشب توی ایمیل به الف گفتم یک روز که خودم یک خانه‌ی نقلی جدا داشته باشم، این‌ عکس ها را می‌گذارم توی آشپزخانه. روی در کابینت ها، روی در یخچال، توی قاب های چوبی و روی اُپن. من عاشق آشپزخانه‌ی اُپن با نور زردم. چیزی شبیه نور هود وقتی همه‌ی خانه تاریک باشد. به خودم اگر باشد بعدها یک آشپزخانه می‌خرم و یک اتاق. چقدر فکر داشتن خانه لذت بخش است. جایی که همه چیزش مربوط به تو باشد. که آبلیمو توی قفسه یخچالش باشد، چون تو دیروز آن را خریده ای. که بسته های چایی ات تمام بشود چون تو تنها کسی هستی که توی آن خانه زندگی می‌کنی پس اگر چای تمام بشود هیچ‌کسی جز تو وظیفه‌ای در قبال آن ندارد. که کتاب‌هایی که دوست‌شان داری وسط هال روی میز عسلی ولو باشند چون تو دوست داری که همیشه همان‌جا جلو چشمت باشند. که یک سر همه چیز در آن به تو برگردد. یک روزهایی همین آرزوی مالکیت را برای دوربین و لپتاپم داشتم و شد. امید داشته باشم یک روزی این هم می‌شود؟ بله.

پ.ن: وقت نوشتن این را گوش می‌دادم.

مُشت، واحد اندازه‌گیری خوبی نیست.

نور اتاق کم است. فقط لامپ وسط را روشن گذاشته‌ام. این کار را معمولن توی دو جور موقعیت انجام می‌دهم. وقت‌هایی که می‌خواهم زود بخوابم و وقت‌هایی که عجله داشته باشم و بخواهم زود از اتاق بروم. نور کم خوب نیست. نور خیلی زیاد هم خوب نیست. من نور نارنجی/زردی را دوست دارم که تمام اتاق را روشن کند. یا نور هودِ توی آشپزخانه را. یا نور آباژور عروسکی بچگی‌ام را. یادم نیست چی به سر آن آباژور آمد. ده سالم بود که آمدیم توی این خانه. رفته بودیم برایش مبل بخریم که مامان یهو -محض خاطر آوردن من توی کادر- وسط صحبتش با فروشنده گفت اتفاقن امروز تولد دخترم هم هست. آقاهه تا فهمید رفت و از روی یکی از میزها آباژور عروسکی قرمزی برداشت، گرفت جلوی من وگفت این هم کادوی تولّدت. دوست داشتم حالا توی این اتاق داشتم‌ش. روی میز یا کنار تخت. یا زیر این آینه‌ی سنتی و رنگ و وارنگی که تازه خریده‌ ام و چسبانده‌ام بالای گلدان. اوهوم. اگر بود و می‌گذاشتمش کنار گلدان خیلی چیز دنج و خوبی از آب در می‌آمد. ولی چه فایده. حالا آباژورم جزئی از گذشته شده. مثل اولین کاکتوسم. مثل خیلی چیزها. جزئی از چیزهایی که روزی توی این اتاق بودند و حالا دیگر نیستند. چیزهایی که توی گذشته‌ی من و این اتاق مدفون شدند و از یک جایی به بعد جلو نیامدند. چیزهایی که گاهی، وقتی چشمهایم را می‌بندم، می‌بینم شان. که روز به روز بیشتر رنگ‌ از جسم‌شان می‌پرد و توی ذهنم بی‌رنگ‌تر می‌شوند. درست مثل یک مشت خواب و خیال.

Año Nuevo

اداره‌ی پُست، خلاف جهت باد است. یعنی وقتی از کوچه خارج می‌شوم، باید به سمتی بروم که باد درست می‌خورد توی صورتم. این را دفعه قبل که اولین بارم هم بود فهمیدم. یعنی اولین باری که می‌خواستم بروم پست بانک دو خیابان آن‌طرف تر. چون قبلن بسته ها را می‌دادم بابا پست کند و خودم زیاد ذوقش را نداشتم. امّا حالا هر وقت قرار است چیزی برای کسی بفرستم، خودم راه می‌افتم و می‌روم پُست. همانی که دو خیابان آن‌طرف‌تر است. خلاف جهت باد بودن، یعنی وقتی به سمت آن خیابان قدم برمی‌دارم، اگه مقاومت نکنم، می‌شوم یک پرانتز که به سمت اداره‌ی پست باز است. البته شهر من بادهای شدید اینچنینی ندارد، امّا من معیار مقایسه ام، همان تجربه‌ی بار قبل است که هوا شبه طوفانی بود و باد داشت از زمین بلندم می‌کرد. کل صورتم از سرما قرمز شده بود و کاری هم از دستم برنمی‌آمد. البته زیاد هم بد نبود. یعنی خوب هم بود. حالا چرا یاد آن روز را می‌کنم؟ چون قرار است باز بروم پُست. نمی‌دانم هوای بعد از ظهر چه طور خواهد بود امّا در امروز فرستادن‌شان یک اجباری هست. چون همین حالا هم کلی دیر است برای فرستادن یک بسته به آن طرف دنیا. آن هم بسته‌ای که قرار است یادآور نوروز باشد.
خب؛ امسال انگار به جای همه‌‌، من حس و حال عید دارم. همه هی دارند غر می‌زنند به جان زمستان و بهار و هزار چیز دیگر که الان وقت عید نیست و کو حس و حوصله‌ی عید؛ امّا من دیروز رفتم برای خودم و چند نفر عیدی خریدم، بسته‌بندی کردم و قرار است قبل از عید به دست‌شان برسانم. قرار است تخم مرغ بپزم و رنگ کنم. قرار است گلدانم را به جای سبزه روی سفره هفت‌سین بگذارم. قرار است یک عالمه کار دیگر هم بکنم که خیلی کوچک و ناچیزند امّا من خودم به میل خودم دارم بزرگشان می‌کنم. ماجرا هم این است که عید، یک بار در سال است و من دوست ندارم وقتی حالم خوب است الکی بزنم و خرابش کنم. حال خوب را باید سفت و محکم نگه‌ داشت؛ شبیه یک جور انرژی برای مقابله با حالِ بد بعدی.

پ.ن: عنوان اسپنیش است. یعنی «سال نو». من از این زبان جز سلام و سال نو هیچ نمی‌دانم. امّا قرار است بعدها، مثل زبان مادری ام یاد بگیرمش. هم اسپانیایی و هم ایتالیایی.

در جبهه‌ی غرب خبری نیست.

این کتاب نه اتهام‌نامه است و نه اعتراف‌نامه و کمتر از همه‌ی این‌ها، شرح ماجراجوییهای جنگ است،
زیرا مرگ برای کسانی که رو در روی آن می‌ایستند، ماجراجویی نیست.
فقط به سادگی قضیه داستان نسلی را بازگو می‌کند
که اگرچه از گلوله‌ها و خمپاره‌ها گریخته‌اند،
اما جنگ آنها را نابود کرده است.

-نوشته‌ی اول کتاب-